یاد شعر" گفتند که را کشتی تا کشته شدی زار" افتادم اما خیلی زود به اشتباه خودم پی بردم. این بدبخت کشته ی سادگی و پاکی اش شاید شده است.
خونش را ریخته اند زیرا فکر می کنند با این کار شروع زندگیشان بهتر خواهد بود. جالب آنکه این موجودات طفلکی قربانی عزا و عروسی اند.از بی کیفیت بودن عکس نیز پوزش می خواهم نور کم و دست لرزان بهتر از این نمی شود.
| مهدی محسنی | Personal |  |

<

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://jomhour.info/cgi-bin/mt421/mt-tb.cgi/125

Comments


سلام . حق با توست . شعری که سالهای نوجوانی در ابتدای مجموعه اوشین (اسم اصلی فیلم یادم نیست )می شنیدم خیلی اوقات در گوشم نجوا می کنه . من یک انسانم . این انسان بودن هم مایه ننگ من است وهم مایه ابهت .

mohammad || October 28, 2006 3:13 PM


تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای بفدای چشم تو این چه نگاه کردن است
آفرین . به قربانی و سلاخ و عکاس ! .
راستش نمیدونم چی بگم . در مورد سلاخی هر چی بگیم کم گفتیم . دنیایی است آقا .
بیچاره مردم . بیچاره گوسفندان . بیچاره سلاخان . بیچاره سیاست !

پوتین || October 29, 2006 12:10 AM


یعنی شما گوسفند نمی خوری!؟
قربانی بودن!ذات گوسفند شده است!
منظور در ملا عام!ایراد است

اسپرمی مجهول || October 31, 2006 12:56 AM


عکس های شما را پیگیرانه میبینم. کارهایه جالب و از دیدی خاص. دست مریزاد.

parvaneh kochak || November 1, 2006 8:03 PM


سلام/من که نمیدونم این چه مراسمیه ! از مکه که برگشتم گفتند چند لحظه بایست تا سر یه گوسفند بیچاره بریده بشه و من هم باید از روی خونش رد میشدم!!!منم چشمهامو بستم و مثل کور ها! دستم رو گرفتند و بردند!

شادی || November 4, 2006 8:34 AM


Post a comment


نظرات شما پیش از نمایش تایید خواهد شد
تا انجا که امکان دارد از نوشتن نظر خود بصورت فینگلیش خودداری نمایید




- مجاز به استفاده از کدهای اچ تی ام ال هستید: